گاهی مهاجرت مدتها قبل از رفتن شروع میشود.
با یک تصویر. با شهری که هنوز در آن زندگی نکردهایم، دانشگاهی که هنوز واردش نشدهایم، یا نسخهای از خودمان که خیال میکنیم آن طرف مرز منتظر ماست.
بعضی مراجعانم میگویند سالها برای رفتن برنامه داشتهاند؛ زبان خواندهاند، دانشگاه انتخاب کردهاند، حتی چند بار به شهر مقصد سفر کردهاند. همهچیز آماده بوده، اما در لحظه آخر چیزی درونشان تغییر کرده و ماندهاند. نه لزوماً از ترس؛ گاهی فقط چون آن آیندهای که ساخته بودند دیگر شبیه خودشان نبوده است.
برای بعضی دیگر، رفتن واقعاً اتفاق میافتد. به کشوری تازه میروند، کار میکنند، درس میخوانند و زندگی میسازند. اما احساس تعلق معمولاً همزمان با رسیدن از هواپیما پیاده نمیشود. ممکن است سالها طول بکشد تا یک خیابان، یک کافه، یا حتی مسیر هرروزه تا محل کار کمکم حس «خانه» پیدا کند.
بعد گاهی فرصت تازهای پیش میآید؛ کشوری دیگر، شغلی بهتر، دانشگاهی معتبرتر. روی کاغذ همهچیز درست به نظر میرسد. اما زندگی واقعی همیشه با تصویر ذهنی ما منطبق نیست. کسی ممکن است بگوید: «کارم را دوست داشتم، ولی هر روز حس میکردم این شهر برای من نیست.» دیگری میگوید: «همهچیز خوب بود، ولی خودم در آن زندگی گم شده بودم.»
و گاهی بازگشت پیش میآید.
یکی از تجربههایی که بارها از مراجعان شنیدهام این است که بازگشت، الزاماً بازگشت به «گذشته» نیست. فرد به شهری برمیگردد که میشناسد، اما خودش دیگر همان آدم قبلی نیست. آنوقت جزئیات کوچک ناگهان اهمیت پیدا میکنند: صدای خیابان، نور عصر، درختهای یک دانشگاه، معماری یک ساختمان، زبان آدمهایی که از کنارمان رد میشوند.
در آن لحظه، مسئله دیگر فقط این نیست که «کجا فرصت بهتری دارم؟»
سؤال عمیقتر میشود:
کجا چیزی از من با این فضا همصدا میشود؟
و چه چیزی را از هر جایی که بودهام، با خودم به جای بعدی بردهام؟
تصمیم و آنچه حل نمیکند
در کار بالینی، با آدمهایی مینشینیم که هر نسخهای از تصمیم مهاجرت را گرفتهاند. آنهایی که رفتند و چیزی ساختند. آنهایی که رفتند اما هرگز واقعاً نرسیدند. آنهایی که نرفتند و همیشه در تردید رفتند. آنهایی که برگشتند و فهمیدند خانهای که به یاد داشتند دیگر به آن شکل که در وجود نگه داشته بودند وجود ندارد.
آنچه در همه اینها میبینیم این است که خود تصمیم، هر چقدر هم سنگین باشد، سوال زیرینش را حل نمیکند. سوال این نیست که کجا باید باشیم؟ سوال این است: چه چیزی با خودمان حمل میکنیم، و آیا هنوز متعلق به ما هست؟
سفر خود به خود بینش تولید نمی کند، اما چون جابجایی فشار خاصی دارد، چیزهایی که همیشه میشناختیم و سر جایشان نگه داشته شده بودند، ناگهان جایی برای تکیه کردن ندارند و به شکلی که قبلاً نبودهاند، ظاهر میشوند.
بعضیها این را رهایی می دانند. بعضیها تحملناپذیر. اکثرا هر دو را، در لحظات مختلف تجربه می کنند.
آنچه با خود میبریم
چیزهایی که در درون حمل میکنیم همیشه مثل چیدن چمدانمان دست خودمان نیست.
گاهی دوره سوگیست که برای یک رابطه هرگز کامل نشد یا کشوری که در یک لحظه خاص وجود داشت و بعد تغییر کرد، یا شاید هرگز آنطوری که به یادش داریم وجود نداشت. گاهی یک دوستی وفادارانه ست، آنقدر قدیمی و عمیق که دیگر به عنوان انتخاب نمیشناسیمش. فقط زندگی میکنیمش، مثل وضعیت بدنمان: آنقدر ناخودآگاه، که باید کسی اشاره ای به آن کند.
گاهی خودمانیم که زیر شرایط خاصی شکل گرفته، شرایط فشار یا محدودیت یا انتظار و آن خود با ما به مکان جدید میآید و ادامه میدهیم طوری که انگار شرایط اولیه هنوز حاکمند. بستر عوض شده. ترتیب درونی ما همان است که بود.
این در اصل همان چیزیست که ISTDP به آن میپردازد. نه مهاجرت به طور خاص، بلکه تداوم الگوهای درونی فراتر از شرایطی که آنها را تولید می کند. احساسی که سرکوب شد. سوگی که به چیز دیگری تبدیل شد و به جلو حمل شد. اضطرابی که دیگر به هیچ تهدید کنونی مربوط نیست اما فقط هست، چون هرگز حل نشد.
بازگشتی که بازگشت نیست
یکی از گیجکنندهترین تجربههایی که مکرراً میشنویم بازگشت است. کسی که ده یا بیست سال خارج از کشور زندگی کرده، به ایران برمیگردد، به خانواده، به شهری که در آن بزرگ شده و میبیند که نه شهر همان است نه خودش. شهر تغییر کرده. او تغییر کرده. و رابطه میانشان که با دقت زیادی در حافظه نگه داشته شده با واقعیتی که وجود دارد جور نیست.
این شکست حافظه نیست. پیامد معمول گذر زمان است. اما به شکل خاصی از دست دادن تبدیل می شود، که سوگواری برایش سخت است چون موضوع مشخصی ندارد. نمیتوانیم برای چیزی عزاداری کنیم که نمیدانستیم در ما به شکلی زنده مانده.
آموزه ای درباره هویت
از مهاجرتهایمان، چیزی می آموزیم که هیچ راه دیگری نمیتوانست یادمان دهد. اینکه هویت یک چیز ثابت نیست که سالم از یک مکان به مکان دیگر منتقل شود. چیزیست که در بوته بستر آزموده میشود، که زیر فشار مرئی می گردد، که سر مرزها آشکارترین شکل خودش را نشان میدهد.
نفهمیدیم چه چیزی در ما ایرانیست تا اینکه بیرون از مرزها زندگی کردیم. نفهمیدم چه چیزی مشخصاً مال ماست، متمایز از آنچه فرهنگی به ارث رسیده، تا اینکه در یک تجربه خاص نشستیم و با وضوح غیرمعمولی احساس کردیم چیزی جور نیست.
اینها تشخیصهای راحتی نیستند. اما از مفیدترین خروجی هاییست که در اتاق با مراجعین پیدا شدند، و آنچه میتوانم ارائه دهم را تغییر دادند.
سوال اساسی این نیست که کجا باید باشیم. این است: چه حمل کردهایم و آیا تا به حال فرصت داشتیم آن را زمین بگذاریم و طولانی نگاهش کنیم؟
پلسخ ها اغلب جالبتر از آن چیزیست که انتظار داریم.


