چیست و چرا با گفتگودرمانی فرق دارد ISTDP

درمان

کمتر مشکلات از کمبود تحلیل ها می آیند. تحلیل‌ها اغلب عالی هستند. چیز دیگری غایب است و آن توانایی ماندن با تحلیل است. یک حقیقت سخت، یک تعارض واقعی، یک احساس نهادین نزدیک می شود و بعد، به صورت ناملموس، گفتگو با یک شوخی، یک باز تعریف یا یک موضوع جدید تغییر مسیر پیدا می کند و آن حرفی که باید زده نمی شود.

نگاه ISTDP از اینجا شروع می‌شود: نه از کتاب درسی بلکه از این مشاهده تکرارشونده که ما وقتی چیز واقعی نزدیک می‌شود، تمایل داریم دور شویم.این مکانیزم از ضعیف نیست، اینطور یاد گرفته ایم.

چشم‌انداز تراپی

برای رویکردهای درمانی زیادی، احترام قائلم. از آن دسته درمانگرانی نیستم که فکر می‌کند یک روش درست وجود دارد و بقیه اشتباه می‌کنند. اما درباره کارکرد رویکردها صادقم.

مثلا، درمان شناختی-رفتاری، برای مشکلات مشخص و محدود موثر است: یک فوبیا، یک الگوی شناختی، یک دسته باور تحریف‌شده. اما کسانی که معمولاً پیش من می‌آیند با باورهای تحریف‌شده دست‌وپنجه نرم نمی‌کنند. با احساساتی دست‌وپنجه نرم می‌کنند که نمی‌توانند پیداشان کنند، اضطرابی که نمی‌توانند نامش را بگذارند و دفاع‌هایی که نمی‌توانند ببینندشان. همینطور، رویکرد رفتار درمانی دیالکتیکی، برای تحمل شدت احساسات ابزارهای واقعاً مفیدی می‌دهد. اما ابزار با فهمیدن اینکه این شدت از کجا می‌آید یکی نیست و یا درمان مبتنی بر طرحواره، به جای عمیق‌تری چنگ می زند اما تمایل دارد در سطح روایت بماند؛ داستان آنچه اتفاق افتاده، الگوهایی که ایجاد شده. گزارش مراجعین بعد از تجربه این رویکرد این است که روایت، هر چقدر هم دقیق بوده، ضرورتا حرکتی در ما ایجاد نمی‌کند. راهکار اجرایی لازم است.

در ISTDP احساسات در لحظه مشاهده می شود و توضیح بسیار دقیقی از اینکه چه چیزی مانع تجربه احساس است ارایه می دهد.

مثلث تعارض

این رویکرد را حبیب داوانلو توسعه داده است و طی دهه‌ها کار بالینی ضبط‌شده، با مشاهده مرکزی آنکه رنج روان شناختی از احساس کردن نیست بلکه از تلاش برای فرار از احساس است، تکامل یافته است.

وقتی چیزی واقعی نزدیک می‌شود، یک سوگ، یک خشم، یک مهربانی، بدن هشدار می‌دهد. اضطراب بالا می‌آید: در سینه، در عضلات، در تنفس، در دست‌ها و قبل از اینکه احساس کاملاً بالا بیاید، چیزی به یکباره قطعش می‌کند. یک دفاع. یک مه‌آلودگی. یک انحراف ناگهانی. مثل اشکی بدون احساس پشتش.

این مثلث؛ احساس، اضطراب، دفاع؛ در میلی‌ثانیه‌ها زیر آستانه آگاهی حرکت می‌کند. در ISTDP این را مرئی می‌کنیم. درISTDP در لحظات، اجزای مثلث قابل مشاهده می شوند.

اینجاست که تراپی دیگر صرفاً گفتگو نیست و یک تجربه ملموس است.

آنچه واقعاً در جلسات انجام می‌دهیم

جلسات اولیه ارزیابی بدن و الگوهاست و نه مراجعه به تاریخچه. مشاهده آن که وقتی چیزی احساسی نزدیک می‌شود اضطراب کجا می‌نشیند؟ و چه طور از آن بدون اینکه متوجه باشیم، دور می شویم؟

مشاهده دفاع ها را بدون قضاوت جدی می گیریم؛ چون خود الگو اطلاعاتیست. به ما می‌گوید چه چیزی آنقدر تهدیدکننده بوده که راه دسترسی به احساس را می بندد.

در نتیجه مشاهدات، می توانیم بدونه تفسیر و یا فشار به عامل و ریشه آن نزدیک ماند، به شکلی که اجازه می‌دهد، احساس به سطح خودآگاه وارد شود.

تجربه این اتفاق شبیه یک رهایی ما را آرام می کند. حسی بیرون فرستادن نیرویی آزاردهنده و پر فشار که مدت‌هاست در ما نگه داشته شده و حالا اجازه حرکت و جاری شدن پیدا کرده است.

این تجربه عامل شروع یک تغییر واقعی است که از بینش جدید ما پدید آمده است.

این تجربه خاص؛ دانستن بدون تغییر؛ اغلب نشانه‌ای‌ست که فهمیدن به تنهایی کافی نیست. آنچه لازم است آن چیزی‌ست که زیر فهمیدن قرار دارد.